تبليغاتX
حرفهایی برای هیچکس
هر سال چهارشنبه سوری قلک هامونو می شکستیم. آتیش درست می کردیم تو کوچه و می پریدیم از روش. بوی خوب دود هیزم هیچوقت یادم نمیره. اما چهارشنبه سوری شب دعا هم بود همیشه برای من. شبی که می خواستم از خدا که به خانواده ام سلامتی بده و دل شاد...

امسال اما دلم شاد نبود، نیست. نمی خوام بغض کنم و غم نامه بنویسم! میدونم مشکل چیه و مساله کدومه. دوست ندارم سادگیم تبدیل به حماقت بشه و این چیزیه که همیشه منو می ترسونه! 

... مرا گریزی از دانایی نخواهد بود، بیهوده فریبم می دهی....

برای تمام آدمها سال خوبی می خوام از خدا پر از سلامت و شادی، پر از امید و راستی، پر از احساس قشنگ زنده بودن....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:56  توسط unique  | 

خسته ام. باز هم ساقی نامه گوش می دهم و دلم در سکوت فرو می رود، خاموش می شود تا آرام شود. آخر این سکوت شوقی است که گرمش می کند اما خسته شده است انگار دیگر از این تکرار. دیروز دلم گرفته بود، دانشگاه بودم، برای خودم می نوشتم که چند تا از دانشجوها آمدند کاغذ را برگرداندم تا نبینند. وقتی رفتند فکر کردم چه کوچک است حریم دلم و چقدر زود خط بر می دارد شیشه آرامشش. کی بزرگ می شوم؟! می خواهم حرف بزنم، نه می خواهم هیچ چیز نگویم. بنشینم و یک شمع روبرویم باشد، آب شود و نور بدهد و من آرام آرام گریه کنم، تمام شوند غمهایم، تمام شوم.تمام شوم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 20:14  توسط unique  | 

دیگر شراب هم جز تا بستر خوابم نمی برد....
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 18:46  توسط unique  | 

دلم گرفته دلم عجیب گرفته و هیچ چیز و هیچ چیز و هیچ چیز....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 17:26  توسط unique  | 

بارها تجربه کرده ام حس غریب رفتن به محلی جدید را در سفرهای دور و نزدیکم و غالبا تنها. امروز هم روز جدیدی بود: روز شروع ترم جدید دانشگاه در ساختمانی تازه و باز هم همان حس مبهم شاد و غمگین روزهای اول مهر! با اینکه سالها گذشته است امروز...

مسافتی را پیاده رفتم تا دانشگاه، هوا خنک و تمیز بود و کمی سرد، همان سرمایی که لذت گرم بودن را یاد آدم می آورد. یاد اولین روزی افتادم که برای گذراندن دوره ای به دانشگاه اشتوتگارت می رفتم: هوای مشابهی بود با مه ملایم صبح و دلهره اولین برخوردها. آنجا قهوه استادم پروفسور ریبک بود که دلشوره ها را کم رنگ می کرد و اینجا چای داغ سرایدار، پیش خودم فکر می کنم که زندگی تکرار می شود و این فقط نقشهایند که عوض می شوند و باز فکر می کنم که چقدر معماری و فضا سهم دارند در برگرداندن ما به گذشته مان. گذشته ای که سبک نیست و شعار نیست و مثل حس گرم خوردن یک فنجان چای در هوای سرد یا حس خوب راه رفتن پابرهنه روی سنگ سرد کف خانه وقتی ساعتها پایت در کفش بوده است، واقعی و زنده است. و کجا ما بریدیم از گذشته مان؟ نمی دانم و خوشحالم آنقدر بزرگ شده ام که بگویم نمی دانم و ادای بزرگترهای دیگر را در نیاورم! می دانم ولی که همه ما دوست داریم و بالاتر از آن نیاز داریم که چندی یکبار بازگردیم به گذشته مان، به کودکیمان، به زمان نداشتنهایمان، به زمان پیاده رویها، به زمان شعر گفتنها، زمان نرگس خریدنها، زمان صاف بودنها....

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 21:48  توسط unique  | 

باز هم این سردرد لعنتی شروع شد و حالا خدا می دونه کی دست از سرم برداره. سرگردونم و غمگین و این دو کلمه کافیه برای توصیف تمام احساسم. همین 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:8  توسط unique  | 

سياهي چیره است و من در جستجوي يك قطره نور،عطش دستان منتظرم را سراب پاسخ نيست. مرا نجاتي از دانايي نخواهد بود! بيهوده فريبم ميدهي،نگاه بي منتي نخواهم يافت. او در جستجوي تو، تو در جستجوي من و من در جستجوي يك قطره نور. كدام ظالمتريم؟! من؟ تو ؟يا دست خالي آسمان؟! آن انتها حرفيست كه تا نخوانيش مرگ است و تا نخواهيش اجبار. جبري كه خواندنم آموخت سكون مرگم را از من گرفت و من در جستجوي يك قطره نور بارها مرگ و اجبار را سعي كردم-تنها- و پايان هر سعي ناگزير خلا مطلقی بود که هر بار خالی تر و خالی تر می شد....

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 20:44  توسط unique  | 

امروز نوشتنم می آد! خیلی مهم نیست کسی که می خونه خوشش بیاد یا حوصلش سر بره مهم اینه که حس قشنگ روزانه نویسی یه بار دیگه اومد سراغم و بخاطرش خوشحالم. این هم یکی از اون لذتهای کوچک و شیرین زندگی منه مثل خوردن ساندویچ تو خیابون، شیر قهوه قنادی فرانسه و ....

اول از همه، امروز روز تحویل پروژه یکی از کلاسام بود. کار بچه ها اونجور که انتظار داشتم نشده بود و خب حس بدی به آدم دست میده وقتی نتیجه زحماتش اونجور که دوست داشته نشده باشه! گرچه منطقی که فکر کردم دیدم که وقتشون واقعا کم بوده و البته تنبلی خودشون هم موثر بوده که نیومدن کرکسیون و خلاصه این شد که شد! ولی خب فکر می کنم احتیاج دارم که یه فرصتی داشته باشم برای نقد تدریسم. به نظرم مهمترین مشکل تنظیم وقت بود (که البته خیلی هم تقصیر من نبود چون واقعا تعداد جلسات کمه) بعدشم کوتاه اومدنم تو بعضی موارد برای راحتی دانشجوها که حالا احساس می کنم خیلی هم درست نبوده مثل ترجیح دادن بقیه درساشون به تمرینات درسی خودم که متاسفانه اون درسها چیزی هم بهشون یاد نداده! در مجموع اون چیزی که من دنبالش بودم این بود که بچه ها یاد بگیرن و جرات کنن خط بکشن و بتونن دفاع کنن از طرحشون بدون تعصب و درستش کنن کما اینکه هیچوقت کسی رو مجبور نکردم طرحش رو عوض کنه یا عوض نکنه! و فکر می کنم تو این کار در حد یک ترم موفق بودم چون حالا بچه ها می دونن که کارشون باید یه چیزی داشته باشه (حالا اگه هم نداره لا اقل می فهمن که نداره!) بسه دیگه خیلی طولانی شد

و اما از دانشگاه که میومدم خونه برف می اومد و چقدر یاد تو کردم. دیدن رقص برف تو نور چراغا، حس گرم بودن با وجود برفی که تو صورتت میخوره، بوی داغ لبو، فکرشو بکن اگه تو هم بودی دیگه چی می شد!! اینبار ولی نبودنت از جنس غم نبود انگار یه بخشی از من بودی فقط اگه واقعا بودی اونوقت می تونستیم بریم دل جیگر بخوریم ولی تنهایی حوصله رفتن نداشتم!

 

چقدر خوب است که می توانم کودک باشم، چقدر آرامم می کند و فکر می کنم چه غمگینند ادمهایی که واقعا بزرگ شده اند! آدمهایی که شادیهایشان هم مانند کارهایشان حساب و کتاب دارد!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:21  توسط unique  | 

به طواف بانوی عشق  

تا دور بر یک نیامد

اذنِ به تطهیر نبود

بر سنگهای چه سخت و بر سنگهای چه سرد

به پای برهنه

غربت و تمام آنچه به نام عشق

سفید

و سیاه مرگ در کورسوی بیجان چراغ

چه نمایان

بر سنگهای چه سخت و بر سنگهای چه سرد

هزار زائر آمده به یک آن آرامش

و هزار آن رفته بر خفتگان بی زائر

سکوت و تکاپو را انتها

جز آرمیدن نیست گویی

آرام در آغوش سنگهای چه سخت و سنگهای چه سرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 16:52  توسط unique  | 

دلم انگار دیگر هیچ نمی خواهد! آرام شده است مثل بوق ممتد دستگاه تشخیص ضربان قلب! مثل وقتی مادر بزرگ را در خاک گذاشتند. مثل وقتی آنقدر خسته ام که نمی توانم لبخند بزنم. مثل وقتی که همه چیز را باخته ای جز خودت را. و بزرگ می شوی هر بار که این آرامش را تجربه می کنی. آرامشی که حاصل لحظات درد است و خدایی که دستت را می گیرد و نشانت می دهد که بیرون دنیای کوچک تو. آنوقت که دیگر نخواهی. همه چیز از آن توست!

یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:22  توسط unique  |